خیلی زود دیر می شود...........
بعد از روزهای پی درپی درخواب دیدندش
امروز برای یک لحظه که چشمامو بستم
بالای سرم بود
با عصبانیت نگاهم کرد
مثل همیشه سکوت کرده بود
آخه از وقتی رفته هر وقت تو خواب میبنمش ساکته
نمیدونم چی گفت یا چی می خواست بگه
ولی شاید از این ناراحت بود که تو خواب غفلتم
شاید میخاست بیدارم کنه
جای خالیش هر روز که میگذره
بیشتر تو زندگیم احساس میشه
ذره ای از محبتش تو دلم کم نشده.......
خیلی دلم براش تنگ میشه
نیاز به گفتن اسمش روز به روز تو دلم بیشتر میشه ، بابا
بابای عزیزم، زندگی من ، عمر من
با رفتنت شیشه روحم شکست
رفتی و غم از دست دادنت هنوز از وجودم ریشه نکنده
داغیه که تا آخرین لحظه ی عمرم وجودم رو خواهد سوزاند.
خیلی زود بود برای رفتنت.
خیلی بهت احتیاج دارم
کاش بودی...
خیلی دوستت دارم......
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 21:22 توسط ساربان
|