می بینی ام؟
می بینی ام؟ .. زمین تب دارد انگار ! آسمان این روزها سر در گم تر از همیشه اش نه یک دل سیر می بارد نه آرام می گیرد .. بارانی معلق مانده میان زمین و آسمان و نسیم خنک بهاری آخرین روزهای هشتاد و نه را خوب در خاطره زمین ثبت می کند ..
می بینی ام؟ .. خوب می توانم حس کنم روزها گذشته است از همه چیز .. روزها گذشته است و دارم به مرض فراموشی مبتلا می شوم .. دارم تمرین می کنم خودم را به راهی دیگر بزنم .. راهی که می دانم بالاخره روزی گم می شوم در آن ..
می بینی ام؟ .. خواستم بنویسم کـ ـه نگرانم نباش .. این خاصیت دختر بچه های غر غرو است که از خواب هایشان طرح دلشورگی می کشند .. این خاصیت دختر بچه های کله پوک است که خیال می کنند سایه ها واقعی اند .. خواب های من هم شبیه همان افسانه های بی سر و ته آمده اند تا افسونم کنند .. هر چه به این تاریکی دست می کشم نمی توانم کلید برق را پیدا کنم و نیستی انگار .. و من راست و دروغ خوابهام را نمی دانم .. هرشب شبیه ستاره های توی نقاشی هام می شوی و هرشب یکی خـ ـاموش می شود ..
می بینی ام؟ .. اینقدر لابه لای خواب زمستانی درخت ها و تک و تای آسمان یک سر بهاری و یک سر زمستانی دنبال رد پاهای آن روز برفی گشته ام که بهار دارد می آید که زمستان دارد می رود .. پرنده فال می گیرد .. فـ ـال حافظ .. هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم .. هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم ..
می بینی ام؟ .. تو که از صدا ها و یاد ها خوب حرف می زدی .. برایم بگو چطور می توانم دست از سر رویاها و صدا ها و خاطره ها بردارم ؟